تبليغاتX
ماه آمد و من هنوز خاموش


ماه آمد و من هنوز خاموش

شب طی شد و من هنوز بیدار

سلام و خداحافظ

از همتون ممنونم

من بازدید کننده ای نداشتم ولی این وب رو خیلی دوست داشتم

چون بانو همیشه میومد به وبم و رسپینا خانوم

ولی دیگه کسی نمیاد

من اومدم بگم ازتون ممنونم

و برای همیشه خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي  

 

تا در حريم غربت من پا گذاشتی

 

رفتي و در سكوت تماشا نموده ام 

 

تنهايي ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتي

 

رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

 

سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟

 

يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي

 

سهم من غريب كه اينجا گذاشتي

 

 گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود

 

در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي

 

مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

 

من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي

 

 گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي     

  

آن را تمام گردن حوا گذاشتي

 

يك قطره اشك سهم من از روزگار شد

 

در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي

 

 

منگنه:راستش میدونم من تو این مدت دل یکی رو ناخواسته شکستم

 

میدونم قولی بهش دادم که نتونستم بهش عمل کنم

 

هیچی ندارم بگم الا اینکه شرمنده ام

 

راستش خیلی خواستم اینها رو بیام تو وبت بگم

ولی وبت باز نشد

بانو حلالم کن من میدونم نتونستم به قولم عمل کنم

دلیل بد قول شدنم هم بخاطر فوت عموم تو یه تصادف بود

امیدوارم منو ببخشی

خجالت میکشیدم بیام وبت

برای همین خدا هم نخواست وبت باز شه همین جا نوشتم

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

سلام به همگی

بعد از قرنی به قول بانو اومدم

اما چه اومدنی

اومدم بگم که دو تا تولد داریم اونم چه تولدی

هر دو توی یه روزه

یعنی 30 مرداد ماه

از بزرگتر شروع میکنم تولد یکی از بهترین ادمهایی که تا تونست بهم کمک کرد

ازش همین جا تشکر میکنم و میگم بانوی عزیز تولدت مبارک

امیدوارم پاینده باشی

دومی هم اسمش علی اصغره پسر پسر عمومه

اونم اولین سال تولدشه

تولد هر دوتون مبارک

بریم سراغ شعر



روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |


اين بار با - ستاره و شب - جمله اي بساز!

سارا اشاره کرد به آن دور دست :

چند سال ميشود پدرم رفته آسمان

خانوم اجازه ولي بر نگشته است

خانوم خنده اي زد و پرسيد :دخترم !

در جمله هاي ناقص ات اصلا ستاره هست؟

ترسيده بود ،نمره اش اين بار کم شود

خانوم... شب... دوباره بالا گرفته است

خانوم اجازه!صبح و شب ما يکي شده

خانوم اجازه !خانه ما بي ستاره است



نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

می خوام که با دست خیال,خدا رو نقاشی کنم
رو زانوهاش اشک بریزم , هوا رو بارونی کنم
گریه کنم گذشتمو ,سر روی پاهاش بزارم
بگم غریبم بی نشونم , برس بدادم
می خوام رو تارو پود شب,مقصد و بی هدف برم
تو این هوای بی نفس , برم به آخر برسم
برم یه جایی که فقط , تو باشی و بی کسیام
تو سرنوشت دست ببرم , بهشت و تا خودت بیام
تو نفس آخر عشق , تنهاتر از خدا شدم
اشکی نمونده تو چشام ,با گریه بی وفا شدم
غصه شکسته دلم و,آخر این سفر کجاس
وقت بریدن منه , دلهره از دلم جداس
تنها تر از خیال تو , دل و به دریا می زنم
"من و صدام کن که می خوام,دل از جدایی بکنم"


دستام و بگیر می دونم, تویی اون همیشه با من
اینه اون محال ممکن , مثل اشک شیشه با من

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

عشق بازی ما کلی قاعده داره و قانون.

من عاشقم....توعاشقی

تو تکیه گاه من میشی من تکیه گاه تو

تو سنگ صبور من .من سنگ صبور تو

شونه ی من برای اشگهایی که میریزن و شونه های تو برای اشگهایی که من ازاد گذاشتم

قلب من برای دلتنگی تو....قلب تو برای دل تنگی من....

تو برای من و من برای تو

دل من برای تو میلرزه دل تو برای من

تو بخاطر من میگذری و من به خاطر تو

تو میشی دنیای من و من میشم دنیای تو

تو بخاطر من معنی دوری رو میفهمی و من بخاطر تو

تو میشی سوگولی من و من میشم سوگولی تو

تو میشی افق دید من و من میشم افق دید تو

تو میشی همه کس من و من میشم همه کس تو

این بازی تبصره و ماده و قانون دیگه ایی هم نداره.یا میبری یا میبازی

نتیجه شم از الان معلوم

همیشه بازی کردن با تورو دوست داشتم
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

شاعرانه ها پایانی ندارند...

و من در ابهام کلمات به جاودانگی می رسم...

در عشق غوطه ور می شوم...

و خود را در اعماق روح تو فرو می برم...

دلم می خواهد یکی شویم...

دلم می خواهد من و تو ما شویم...

دلم همه چیز را با تو می خواهد..

تو در راس ترانه ها ایستاده ای و لبخند می زنی....

و من باز دستپاچه  دیدارت نقش زمین می شوم....

چقدر اخم هایت طاقت فرساست...

چقدر کلامت صادقانه است...

و باز دلم می خواهد در آغوشت فرو روم و هرگز پیدا نشوم...

چقدر دلگیرم از دیوارها و جاده های رنگارنگ...

بیزارم از این همه دوری...

متنفرم از خیابان تنهایی...

و قراری که ناتمام می ماند...

چقدر بی قرارم...

بی تاب چشمان سیاهت..

و مشتاق دست های سپیدت که پر از آسودگی است...


منگنه:راستش میخواستم برم اما یاد حرف یکی افتادم

که میگفت تو همیشه از مشکلات فرار میکنی

این بار تصمیم گرفتم بمونم و با دوستان وبلاگی ام

تنهایی هایم را پر کنم

می مونم تا بگم ترسو نیستم

خوبم اگر یا که بدم دروغ نیستم منم

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میون باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم یه روزو روزگاری

این بوته ی یاس من می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید 

میون کوچه باغها بوی خدا می پیچید.

اونایی که نداشتند از خوبیا نشونه

دیدند که خوبی یاس باعث زشتی شونه

ادمای بی احساس پا گذاشتند روی یاس

ساقه هاشو شکستند آدمای ناسپاس

یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاس رو برداشت

پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه ای کاشت

هزار ساله کوچه ها پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس.

   -----------------------------------------------------------


کی دوستم دارد؟ هیچکی

کی غمخوار من است؟ هیچکی

کی گلابی و هلو برام میچیند؟ هیچکی

کی شربت و شبرینی تعارفم میکند؟ هیچکی

کی به لطیفه هایم می خندد؟ هیچکی

کی تو دعوا طرف من را میگیرد؟ هیچکی

کی تمام مشق شبم را می نویسد؟ هیچکی

کی دلش واسه من تنگ میشود؟ هیچکی

کی برایم گریه میکند؟ هیچکی

کی فکر می کند من خیلی ماهم؟ هیچکی

پساگر از من بپرسی کی بهترین دوست من است

بی معطلی جواب میدم: هیچکی

دیشب خیلی ترسیدم

وقتی از خواب پا شدم و دیدم هیچکی پیشم نبود

جیغ زدم و دست کردم تو تاریکی

ولی هیچکی نبود دستش را بگیرم

آن وقت بنا کردم گشتن تو گوشه و کنار خانه

اما هر جا دست گذاشتم یکی آن جا بود

همین طور گشتم و گشتم تا خسته شدم

دم دمه های صبح از خودم پرسیدم

کی از پیشم رفته

محکم جواب دادم هیچکی

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

دنیامون همش پر از غم شده  ای خدای من

دنیامون  غصه و ماتم شده  ای خدای من

کسی نیست باور کنه حرفهای راستی کی میگم

همشون بهم میگن ثابت بکن حرفی بزن

نمیتونم خدایا علاقمو ثابت کنم

تو خودت دل رو دادی ثابت بکن علاقه رو

خدایا تو ایرانم همش میگن عادت کنیم

خدایا تو ایرانم همش میگن ثابت بکن

خودمم دیگه داره باورم میشه دروغگو ام

خدایا خودت بگو آیا منم دروغگو ام؟

خدایا دلم واسه سادگیا چه تنگ شده

خدایا شنیده ام تو روستا ها ساده گی هست

پس منم میرم همون جا بمونم تا که منو باور کنن

چند روزی از عمرم اونجا سپری من میکنم

میرم اونجا تا کسی سراغ مو نگیره باز

میرم اونجا که همه حرفا مو باور بکنند

خدایا خودت بگو آیا منم دروغگو ام

خدایا کاری بکن تا بتونم راحت برم

برم اونجا که همش سادگی هست

شنیدم پیش خودت مردما خوبن خدا جون

پس منم ببر پیش خودت تا که منم ساده بشم

خدایا تو رو قسم به اون تک بودنت

بیا و منم ببر پیش خودت

خدایا غیر خودت منم کسی رو ندارم

پس خدا منم دلم میخواد بیام پیش خودت

خدایا منم ببر خدایا منم ببر



منگنه:شرمنده که نگرانت کردم ولی منظوری نداشتم چند روز میرم بعد میام

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

فاصله دروغ و راستگویی یه تار موست

کی راست میگه کی دروغ؟

خدا میداند و بس

ثابت کن


منگنه:تو ایران یاد گرفتم عادت کنم و ثابت کنم




نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

سلام صدای بارون

وقتی نبودی اینجا

دلها شده غباری

ببار تا بوی عطرت

دلهای غبار الود ما رو

مثل قدیما کنه

مثل دل یه بچه

پاک و بی آلایش کنه

دلم گرفته بارون

چرا میون مردم

این همه نامردیه

همه به فکر خویشند

الا اون ایی که فقیراند

هر کی یه جا میرسه

میشه خدای عالم

هیچ کی جلو دارش نیست

تو دوز و حقه بازی

چرا باید نسازیم

چرا باید بذاریم

ایرانمون خراب شه

چرا همش باید بگیم ما

به دوست و اشنایامون

عادت کنیم دوباره

ببار تو بارون من

بشور دلا رو مثل

شبنم توی باغچه

صفا بده دوباره

به ما مردم بیچاره

همش تو فکر اینیم

به هم دروغ بگیم ما

همش میگیم چطوری

خونه خرابش کنیم

ببار تو بارون من

ببار شاید کسی هم

به فکر دیگرون شه

به فکر شادی هم

باشیم مونس و همدم

یکی مثال بانو

بدون هیچ توقع

بشه مرحم دردم

ببار بارون ببار بارون

به قلب خسته من

ببار شاید که روزی

شود مرحم ادم

ببار بارون ببار بارون

 

به قول عزیزی که همیشه منگنه میزنه منم میگم

میزنم منگنه:اثبات دوست داشتن خیلی راحته باور نداری امتحان کن

اگه قرار باشه دوست داشتن رو امتحان کرد باید یه سوالی براش نوشت مثل امتحان

حالا سوال دوست داشتن چیه؟

بگو تا اثبات کنم

 منگنه۲:نمیدونم چرا اکثرا نخونده نظر میذارن شما میدونید؟

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

من در پناه شب

از تو شکفتم باز

آنجا که دست تو

میکرد مرا آغاز

...

فرزند ایرانم

من دوستت دارم

از عاطفه تا مهر

میخوانمت آواز

 

29/4/88

تو بی من بی تو

 

منگنه : امیدوارم از تغییرات خوشت بیاد محمد عزیز

منگنه : فرزند ایرانم : یعنی ای فرزن ایران من

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

تقدیم به بانو که میدونم دوست داره

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او  پرسید می گویند

 که فردا مرا به زمین  می فرستی

 اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد

از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست

 و حامی و مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت

جز خندیدن و آواز و  شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد 

 تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند

در حالی که  زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین

وشیرین ترین واژه هایی راکه  ممکن است

 بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد  خواهد داد

 که چگونه صحبت کنی.  

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟  

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:

 فرشته ات دستهای تو را در کنار  هم قرار خواهد داد

 و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .  

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛

 چه کسی از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.  

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. 

 خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد،

 اگر چه من همشه در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.

 کودک می دانست 

 که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید:

 خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو.

 خداوند او را نوازش کرد

 و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی  می توانی او را مادر صدا کنی ...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

 

ای دوست دلی را که ندارم ز تو دارم

 

ای دوست هوایی ز تنم تازه ندارم

 

عهدی است در این جان و دلم رخنه نموده

 

فریاد کش معرکه ای تازه نموده

 

در اتش هجرت نگذارم که هوایی

 

دل را کند آواره به هر جا که نمایی

 

سازی شکسته در دل بنهاد م

 

کز اتش هجرت ز سر سوز نهادم

 

ای دل مکن از دوری او ناله و شیون

 

فریاد رس معرکه اینجاست نرود سوی هر آدم

 

هر گاه دلت تنگ رفیقی شد و پر زد

 

دل را نگذاری هر جا رود اینجاست خدایت



موه یول

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

 

 

بازم داري ميباري اي دل تنها،هيچي ازت نمونده اي دل تنها

اون كه رفته ديگه رفته برنميگرده،بسه چشم انتظاري اي دل تنها

رو كي قسم ميخوردي اي دل تنها،واسه كي ميمردي اي دل تنها

بشكنه اين دستايي كه نمك نداره،جواب خوبي بديه اي دل تنها

 

 

 

******************************************************

 

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی  وقتی که در پشت یک

 

پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی کسی هست که می شود به

 

او پناه برد.کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد

 

نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده

 

جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان  خود  را  در

 

کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت

 

را با او قسمت كن

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

سلام

اول از هر چیز بگم که شرمنده که نبودم

و نتونستم جوابتون رو بدم

نمیدونستم تو ایران اینقدر با نت مشکل دارید

اصلا یا بلاگفا باز نمیکنه یا خیلی طول میکشه

یا اگر هم باز میکنه صفحه نظرات رو باز نمیکنه

الان فقط تونستم صفحه نظرات افرودیت رو باز کنم و دیگه باز نمیشه

اومدم بگم که امیدوارم که این مشکل هر چه سریعتر حل بشه

و منم بیام خدمت شما

فعلا

موه یول

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

سلام

بلاخره من اومدم ایران وساکن هم شدم

خیلی خوشحالم نمیدونستم که مردمش اینقدر خوبن

نمیدونستم که ایران اینقدر قشنگه

تو فرودگاه هیچکس رو نمیشناختم فقط عکس ژسر عمومو دیده بودم

خیلی سخت همدیگر رو ژپدا کردیم چهار نفر اومده بودن فرودگاه

فهمیدم کسی از فامیلها منو نمیشناسه

فهمیدم چقدر خانواده ام بین فامیلهامون منفورند

اما نمیدونم تقصیر من چیه

گناه من چی بود که وقتی بدنیا اومدم ایران نبودم

همه یه جوری نگاهم میکنن بجز خانواده پسر عموم که ازشون واقعا ممنونم

تو این مدت خیلی کمکم کردن

از همین جا از همتون بخصوص پسر عموم تشکر میکنم

راستی اینم از شانس من بود که وقتی وارد ایران شدم گرد وغبار هم با من وارد ایران شد

واقعا در  همدان که نفس کشیدن خیلی سخت بود

الان هوا خیلی بهتر شده

جاهای دیدنی هم خیلی داره

نمیدونم شما با این سرعت کم نت چی کار میکنین

اینجا سرعتش خیلی خیلی کمه نمیدونم چی کار کنم

بلاگفا هم که اکثرا باز نمیکنه

از این به بعد هم سعی میکنم نظراتمو فارسی بنویسم

میخوام تمرین کنم سرعت نوشتنم خوب بشه

واقعا ایران مادر ماست مواظبش باشین

 

                       ایران

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

سلام

اینم اخرین اپمممممممم

البته تو این خاک غریب

خیلی استرس دارم اخه چند ساعت دیگه میام ایران

باور کردنش برام خیلی سخته

راستش شاید نتونم چند روزی بیام

افرودیت چند روز تحمل کن تا دیگه اپم رو دوبار نبینی

رسپینا فهمیدم بیست سوالی یعنی چی

از همتون ممنونم کمکم کردید

خداحافظ غریبه ها

سلام ایرانی ها

سلام هموطنهاااااااااااااااااااااااااا

بهترین دوستم هم منتظرمه

البته تا حالا ندیدمش

پسر عمومه اما ندیدمش

مواظب خودتون باشید

موه یول

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |


 

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

 و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

 زني در حال عبور او را ديد .

 او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد

و گفت: مواظب خودت باش

کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:

نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

 

***************ایرانم دارم میام*********************

فقط دو روز مونده تا بیام

وای چقدر سخته انتظار

نمیدونم احساساتمو چطور بیان کنم

بلاخره دارم به ایران میام

وای ...

باورش برام خیلی سخته

دیگه انتظار داره تموم میشه

دارم به ارزوم میرسم

از همین جا یه سلام به ایران و ایرانی میکنم

سلام ایران

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

با يک شکلات شروع شد

من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم

من يه پسر  بچه بودم اونم دختر بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

ديد که منو ميشناسه

خنديدم

گفت دوستيم؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟

گفتم دوستي که تا نداره

گفت تا مرگ

خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم: نه نه نه نه تا نداره

گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ

باز هم با هم دوستيم؟

تا بهشت تا جهنم

تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم

خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار

اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا

اما من اصلا براش تا نميزارم

نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد

مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه

دوستي بدون تا رو نميفهميد !!

گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم

گفتم باشه تو بذار

گفت شکلات باشه؟

گفتم باشه

هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش

باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست

من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم

ميگفت شکمو

تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت

توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ ميگفتم بخورش

ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود

هيچکدومشو نمي خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟

ميگفت مواظبشون هستم

ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم

و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو

مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!


يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال .......

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم

اون همه رو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظي کنه

مي خواد بره اون دور دورا

ميگه ميرم اما زود برميگردم

من که ميدونم اون بر نميگرده

يادش رفت به من شکلات بده

من که يادم نرفته شکلاتشو دادم

تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش

يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا

اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت

يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش

هر دوتا رو خورد

خنديدم

ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره

مثل هميشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هيچ کدوم رو نخورده

حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟؟؟؟؟


نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |



الو ... الو ... سلام


کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

 مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلتید

 و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو.

 هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون،

 خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا  نذار بزرگ شم تو رو خدا ...  

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

 مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ،

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای

 خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

 کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند.

دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت

در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود


نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |


راستش دیگه تمام کارهام ردیف شده که بیام ایران

اما روزش رو نمیگم تا وقتی که قراره راهی کشورم بشم

اما قبل از این که بیام ایران اینو بگم که ستاره هایی دور سرم میچرخن

که نمیدونم چرا همش میان دور سر من

راستش کمی نه خیلی گیج شدم چون من با تمام کسانی که اشنا شدم و ایرانی بودن

چه تو دنیای نت چه در واقعیت

همه خوب بودن اما نمیدونم چرا اکثرا از ایران بد میگن

شده برام سوال که چرا همه خوبن اما همه میگن از ایرانیها بترس این حرف خودتونه که میگم

راستش گلچین نظراتی که به من دادند رو جمع کردم و در این اپم گذاشتم

میخوام بدونم بلاخره ایران خوبه یا نه؟

و ایا مردمش خونگرم هستند یا نسل جدیدی شده

که جای مهر و محبت با دروغ وتظاهر عوض شده؟

ممنون میشم اگه کمکم کنید

بازم از همتون ممنونم

اینم گلچین نظرات

 


1-من در ایران زندگی می کنم

می تونید عکس هاشو ببینید گرچه عکس ها گویای واقعیت ها نیستن

زیبایی نسبیست کاش ما زیبا ببینیم : ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می نگری

ولی اگر من جای شما بودم بدترین تصور ممکن رو می کردم

تا وقتی اومدم اینجا زیاد تو ذوقم نخوره ...

 

2-برام خیلی جالبه که هنوز ایران رو ندیدید و اینکه هنوز قسمت نشده بیاد به وطنتون

و تا به این حد به ایران علاقمند باشید.برام خیلی جالبه.

ایران یه کشور چند اقلیمه.یعنی هر گوشه از اون پا بذارید یه آب و هوای خاص داره.
در یک فصل از سال میبینید یه منطقه سرده.یه جای دیگه گرم و خشکه و

یه جا داره برف میاد و جای دیگه بارون میاد یا ابریه

صفا و احساسات مردم ایران رو نمیشه با هیچ چیز مقایسه کرد.

جمعیت در تهران بیشتره چون دیگران معتقدند موقعیت کاری بهتره در تهران.

3-اگر ايران به جز ويران سرا نيست

من آن ويران سرا را دوست دارم


4-امیدوارم برای همیشه بمونی چون ایران خیلی خوبه .

.خیلی قشنگه ... خیلی مهربونه ... البته نباید ساده باشی تا گرگ ها نخورنت

ایران دیگه مردمش مردم قدیم نیستند یعنی نسل جدید ..

از یه افرادی یه چیزهایی میبینی که باورت نمیشه ..

خیلی راحت گول میزنن ... خیلی خیلی خیلی خیلی مواظب خودت باش

حرفم رو جدی بگیر

بازم میگم نسل جدید دیگه اون ژن ایرانیتشون رو ندارن اما هرچی باشن همزبونتن و اصلیتتن


   5- iran jai ghashangie va mardomesh ta begi

mehmon navaz va khon garm.

.vali motaasefane baazi chizha adamo ranj mide az jomle

nadashtan azadi bian va...

hala baste be keshoari ke dar an zendegi mikoni baraton motafavate.

vali dar kol an roaiai ke shoma dar nazaretone nist



نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند؟

او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می كنند ،

بی هیچ دلیلی

پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند،

متعجب بود

یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند ، از خدا پرسید:

خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ویژه ای آفریده ام .

به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتی داده ام كه

حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ،

حتی اگر او را هزاران بار اذیت كنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد

و همواره در كنار او باشد و به او اشكی داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بریزد . این اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام

تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده كند

زیبایی یك زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست .

زیبایی زن  را باید درچشمانش جست و جو کرد

زیرا تنها راه ورود به قلبش انجاست


  ======================      

زنده بمون تا دنيا رو بهشت کنم براي تو  


زنده بمون تا ببيني چطور ميشم فداي تو


خاطرمو خيلي ميخواي؟بخاطرم زنده بمون 


نذار بگن چطور دلش اومد بره بدون اون

دوستت دارم خوب ميدوني؛چرا نفس نمي کشي؟


تقاضاي زياديه اينکه ميخوام زنده باشي؟


نگاه بکن فرشته ها استقبال تو اومدن


يکي يکي يواش يواش از آسمونا اومدن


يکي اومد کنارمن دست روي شونه م ميزنه


آروم با گريه زيرلب ميگه:"خدا صبرت بده"


براي يک لحظه شده چشماتو وا کن عزيزم


بذار دوباره دنيا رو تو چشماي تو ببينم


يادت مياد که قول دادي هميشه پيش من باشي؟


پس چرا رو تخت سفيد خوابيدي و پا نميشي؟


عزيز من!توروخدا فقط يه بار نگام بکن


با اون لباي خوشگلت يه بار ديگه صدام بکن


دستاي مهربون تو واسه چي حالا يخ زده؟


دستت که توي دستمه پس واسه چي گرم نميشه؟


خداي من!مهربونم؛ نرو کنار من بمون


تورو خدا يه بار ديگه از زندگي برام بخون


دلتنگيمو نمي بيني؟ تورو خدا نفس بکش


نذار که تنها بمونم، تورو خدا نفس بکش


چشماتو وا کن گل من!بهم بگو که خواب بودي

تورو خدا بيدار شو و تموم بکن کابوسمو


پس چرا هيچي نميگي؟ ديگه دوستم نداري تو؟


به پات ميفتم عزيزم پاشو بگو دوستم داري


مي باره چشمام؛ نميخواي اشک چشام رو پاک کني؟


تو رفتي از کنار من، برنمي گردي ديگه تو


يادت باشه هر آخر هفته ميام ديدن تو./

 


 

      =================================

خوب افرودیت عزیز اینم مخصوص شما

تا بدونید ما هم میتوانیم

یعنی خواستن توانستن هست

bay

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

لـــــــــبــــــخــــــنــــدهــــــاي تــــــــو

مــهــربـاني را در چـشــمــــانـــم بــــــــــه تصـــويـــــر مي كــشــد

واز  قـاب نگـاهـم با ترنـمي دلنـشيـن غـبارهاي غصـه را مي زدايد

لـــــــــبــــــخــــــنــــدهــــــاي تــــــــو

شــــهــــــر پـــــر آشـــــــوب دلـــــم را آرامـــــش مــــــــي دهــــــد

و از چهره ي خسته ي شب هاي دلواپسيم ، دلواپسي را پاك مي كند

لـــــــــبــــــخــــــنــــدهــــــاي تــــــــو

پنجـره ي قلبم را به سمت دشتـي پر از گل امـيد و زندگي مي گشايد

و نــفـــس هايــــم را مـــمـــلـــــوء از عــــطـــر بــــاران مـــي كـند

لـــــــــبــــــخــــــنــــدهــــــاي تــــــــو

در كــــوچـــه پــــس كــــوچــــه هـــــاي خـــــاطــــرات خــفــتـه ام

 رد پــــاي عــــــشــــــــق را بــــر جـاي مي گذارد و بر ديوار دلـم

عكـــس گل لبهاي هميشه شـكفته ات را بـه يـادگـار نقش مـي بـنـد د

لـــــــــبــــــخــــــنــــدهــــــاي تــــــــو

گـــــوشـــــــه اي از لـــــبــــــخـــنـــد مــــهــــربــــان خــــداســــت

كــــه او آن را بـــــراي آرامــــش مــــن خــــلــــق كــــرده اســــت

لــــــــــبخــــــنـدهــاي تــــــو ... لــــــبـــــخــنـــدهـــاي من اســــت

و بــــــهـــــانه اي بــــــراي نـــــفـــــس كـــشــــيـــدن مـــن اســـت

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

دهقان پير ، با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من يکی دوتا که نيست ،

 با وجود اين همه بدبختی ، نمي دانم خدا چرا با من لج کرده

 وچشم تنها دخترم را « چپ » آفريده است ؟! دخترم همه چیز را دو تا می بيند !

ارباب پرخاش کرد که بدبخت !

چهل سال است نان مرا زهر مار مي کنی ! مگر کور بودی ،

 نديدی که چشم دختر من هم «چپ» است ؟!

گفت چرا ارباب ديدم ....اما....  چيزی که هست ،

 دختر شما همه ی اين خوشبختی ها را " دوتا "  می بيند ....

ولی دختر من ، اين همه بدبختی ها را ....

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مکافات عمل

 

یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

 

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

 

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

 

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

 

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

 

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

 

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

 

کرکسان هم جملی مردند ....!!!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

 

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند:

 

زمان، کلمات و موقعيت .

 

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند:

 

آرامش، اميد و صداقت.

 

سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند:

 

رؤيا ها، موفقيت و شانس.

 

سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند:

 

عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

 

سه چيز در زندگي يک انسان را مي سازند:

 

تلاش، اخلاص و موفقيت.

 

دو چيز در زندگي يک انسان را نابود مي کنند:

 

غرور و دروغ

 

سلام دوستان عزیز

بعدی از مدتی دوری برگشتم

از همه دوستان معذرت میخوام که چند وقت نبودم

من به زودی به ایران میام حدود یک ماه دیگه

و در همدان ساکن میشوم

چون خانه پدری من در همدان است به همین خاطر در همدان ساکن میشم

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی میکردن ...


تا نوبت به دیوونگی رسید ،

 دیونگی همه ‌رو پیدا کرد ، اما هرچی گشت اثری از عشق نبود ...

 
فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته‌ی گل سرخ قایم شده و دیوونگی رو خبر کرد ...

 
دیوونگی یک خار بزرگ برداشت و در بوته‌ی گل سرخ فرو کرد ...


صدای فریاد عشق بلند شد ...

 

وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشمانش کور شده است ...

 
دیوونگی که خودش را مقصر میدونست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کنه ...


از اون روز به بعد ...


وقتی که عشق به سراغه کسی میره چون کوره ,

بدیهای معشوقش رو نمیبینه و دیوونگی هم همیشه در کنارشه

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

 

 

اینم منظره ای از ایرانم

 

انقلاب ایران

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

سلام

 

دلم بدجوري گرفته گفتم شعري بنويسم

 

سلام كسي كه تو دلم درخشيد

 من ديگه دوستت ندارم ببخشيد

بهتره كه نپرسي علتش رو

 چون كه خودت ندادي فرصتش رو

 بهتره اين نامه اخر باشه

فكر كنم اين واسه ما بهتر باشه

 من واسه اون كسي كه دوست ندارم

 نميتونم شاخه گل بيارم

 بين تو و اون روزا كلي فرقه

تو اسمونت پر رعد و برقه

 نه مهربوني نه واسم ميخندي

هر دري رو من ميزنم ميبندي

كو اون همه شعراي عاشقونه

 كي بود بهم ميكفت سلام بهونه

نه صحبت از سلام بهونه اي نيست

 پرنده اينجاست ولي دونه اي نيست

 خواستي فقط صاحب يك قفس شي

 بري و با ديگري همنفس شي

 خواستي بگي ميشه تو دام بيفتم

 بعدش بگي ديدي بهت نگفتم

 از چش من افتادي نازنينم

دوست ندارم ديگه تو رو ببينم

 اون كسي كه دم ميزد از حسادت

 اگه بميرم نمياد عيادت

 منم ميخوام اتمام حجت كنم

 خيال هر دومونو راحت كنم

 اگه دلت همين حالا بشكنه

 بهتر از اواركياي منه

 من كسي رو ميخوام كه عاشق باشه

 اول و اخرش شقايق باشه

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرزند ایران| |

سلام ‏

اولين باره كه شروع به نوشتن در اين وب رو كردم نميدونم از كجا شروع كنم

 ولي اين وب رو ساختم كه براي دل خسته خودم بنويسم

 بدجوري تنها شدم همه ازم دور شدن خيلي خسته ام

 كاش ميتونستم فرياد بزنم كاش ميتونستم تنهايي ام رو با كسي قسمت كنم

 اما تنهام كسي رو ندارم كه باهاش درد دل كنم

 شايد كسي باشه ولي من جراتش رو ندارم

 اخه نميتونم رودر رو حرفهاي دلم رو به كسي بگم

شايد بهترين جا براي درد دل كردن همين جا باشه

 اره همين جاست

 اخه كسي منو نميشناسه دليلي هم ندارم دروغ بگم

 خدايا خيلي تنهام خودت ميدوني

 همه باهام هستن اما همه به فكر خودشون هستند

 همه براي خودشون حرف ميزند

 براي دلخوشي خودشون كاري انجام ميدن

 اخه كسي نيست بگه ماها هم ادميم ما هم دل داريم

 بخدا بهتره كمي هم براي ديگران وقت بذاريم براي اونا شاد باشيم

 

 

در اين بازار نااميدي تو رو باور كنم با چه اميدي

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرزند ایران| |


Design By : Night Skin